اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا
ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو دستت را به من بده
حرفت را به من بگو قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند
دستانت را به من بده دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر با طوفان بسان علف با صحرا
بسان پرنده که با بهار بسان باران که با دریا
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

شاخه ی تکیده
گل ارکیده
با چشمای خسته
لبهای بسته
غم توی چشماش
آروم نشسته
شکوفه ی شادیش
از غم گسسته
آشنای درده
خورشیدش سرده
تو قلب سردش
غم لونه کرده
مهتاب عمرش
در پشت پرده
اما وصالش
پاییز سرده
دستای ظریفش
تو دست مادر
پیکر نحیفش
چون گل پر پر
از محنت و درد
آروم نداره
سایه ی سیاهی
رو بخت شومش
ارکیده تنهاست
زیر هجومش
طوفان درد
آروم نداره
دست من و تو
می تونه با هم
قصری بسازه
با رنگ شبنم
شکوفه ای که
غمگین و سرده
گل ارکیدست
نمیره کم کم
بیا نذاریم
گل ارکیده
گلی که چهرش
پاک و سپیده
که توی پاییز
شاخه ی بیده
بمیره کم کم![]()
![]()
![]()
![]()
(تولدم مبارک)![]()
زندگانی یاد است.
زندگانی همه صورتکده ای از یاد است.
زندگانی یاد است.
دلم از یاد کسان هر شبه در فریاد است

عروسیت مبارک
عیدت هم مبارک

من بی تو یه نیمه جونم.
دور از تو نذار بمونم.
من بی تو نه نمی تونم.
ای عشق راه دور من.
شکست دل مغرور من.
حادثه رفتن تو بود.
مهم نبود غرور من.
مهم نبود شکستنم.
به پای تو نشستنم.
مهم تو بودی عشق من.
نه قصه دل بستنم.
جای تو تو آغوش من.
به معنی دوست داشتن.
رفتی و خاطرات تو.
قلبم رو آتیش میزنه.
اشکام به وقت رفتنت.
عذاب تلخ باختن.
ارزش شاد داشت عشق من.
معجزه شناختنت.
مهم نبود دل سوختنم.
دور از تو پرپر زدنم.
به افتخار عشق تو.
میگم که بازنده منم.
من بی تو یه ناتمومم.
من بی تو یه نیمه جونم.
دور از تو نذار بمونم.
من بی تو نه نمی تونم.
خیلی دلم واست تنگ شده خانومی.

تو خلوت دلم نشست
هزار هزار حباب نور

در دل تاریکم نشست
تو فصل پاییز تنم
دستات به یاریم نشست
برگای زرد خشکمو
به شاخه هام دوباره بست
سپیده ای و در منی
لحظه به لحظه با منی
نزدیکتر از من به منی
تو خود من خود منی نزدیکتر از من به منی
شب گریه ی تلخ منو
کسی به جز تو نشنید
دست نوازش به سرم
کسی به جز تو نکشید
جز تو صبورانه کسی
با من خسته تا نکرد
جز تو کسی منو
نشناخت و باورم نکرد![]()
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بی تو هرگز زندگی زیبا نبود
(ای همه ی وجودم حامد)

بی همگان به سر شود
بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
بی تو برای شاعری
واژه خبر نمی شود
بغض دوباره دیدنم
از تو به در نمی شود
فکر رسیدن به تو
فکر رسیدن به من
از تو به خود رسیده ام
اینکه سفر نمی شود
دلم به دست تو اگه
به نیزه ای نشان شود
برای زخم نیزه ات
سینه سپر نمی شود
صبوری و تحملم
همیشه پشت شیشه ها
پنجره جز به بغض تو
ابری و تر نمی شود
صبور خوب خانگی
شریک ضجه های من
خنده جسته بودنم
رنگ خطر نمی شود
حادثه ی یکی شدن
حادثه ای ساده نبود
مرد تو جز تو از کسی
زیر و زبر نمی شود
به فکر سر سپردنم
به اعتماد شانه ات
گریه ی بخشایش من
که بی ثمر نمی شود
همیشگی ترین من
لاله ی نازنین من
بیا که جز به رنگ تو
دگر به سر نمی شود
بی همگان به سر شود
بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
ای به داد من رسیده تو روزهای خود شکستن
ای چراغ مهربونی تو شبهای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی
(یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوریت برای من شده عادت)
ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم
وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود واسه بودنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی پرده ی شبو دریدی
(یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوریت برای من شده عادت)
ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشه
اون ور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود
باور همیشه مومن...........................

یکی تو صحنه ی یادم نشسته که از من دوره امشب
به زیر گنبد آبی احساس یکی بود ویکی هست
قسم به قصه های عاشقونه دلم تنگ کسی هست
کسی که قصه ی ناب نگاهو یه مهتاب شب به من داد
از اون شب تو همه شبهای مهتاب به یادش خوابم آشفت
به زیر گنبد آبی احساس یکی بود و یکی هست
قسم به قصه های عاشقونه دلم تنگ کسی هست
همون که کوچه ی بن بست عشقو به نام دلگشا خوند
منو به خونه ی گرم دلش برد دلو عاشق سرا خوند
تو اون کوچه که اسمش دلگشا بود دلم تنگ کسی هست
تو اون خونه که یک عاشق سرا بود دلم تنگ کسی هست
(تقدیم به نفسم)
خدای من تو رو قسم به حرمت شکوه وغم
مگیرش از من
نیاور آن زمان که او به عشق تازه رو کند
نیاور ای خدا که او به خون من وضو کند
مگیرش از من
کنون که بسته عمر من به گرمی وجود او
مگیرش از من
تب وفا شرر زند ز تار من به پود او
مگیرش از من
مرا از او جدا مکن به بحر غم رها مکن
دل پر از محبتش به رنج من رضا مکن
در این قفس خدایا تو کرده ای اسیرم
رها مکن زبندم که دور از او بمیرم
مگیرش از من


وقتی.......
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن است!
خدایا
به من زیستنی عطا کن
که در لحظه ی مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم
و مردنی عطا کن
که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن رامن خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری.
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت!

او
در دل سیاه شب
هر ستاره ای که سر میزند اوست
چشمک هر ستاره ای
نگاه دزدانه ی اوست که مرا پیغام می دهد
که در زمین تنها نیستی
که مرا غروب نیست
مرا با تو جدایی نیست
مرا بی تو زندگانی نیست
مرا بی تو سرنوشتی نیست
سرگذشتی نیست
هر ستاره ای مرا مژده ایست
که او هست که اوست.
که او خورشید بی غروب من است.
که او وصال بی فراق من است.
که او حضور بی غیب من است.
او در دم هر نفس من است.
در کوبه ی هر نبض من است.
طعم هر طعامم اوست.
شهد هر شرابم اوست.
عطر هر یاسی نجوای اوست.
وزش هر نسیمی نوازش اوست.
قطره ی هر شبنمی اشک اوست.
عاشقی رنگ سمند او.
آسمان پرتوی از سر در اوست.
مخمل ابر گل پیکر اوست.
ساقه ی صبح بر و بالایش
نغمه ی وحی خدا آوایش
آرزو طرحی از اندامش
مژده ی نفسی است ز پیغامش
زندگی رایحه ی پیرهنش
جان من تشنه ی نوش دهنش.
(دکتر علی شریعتی)

نه آنچنان که(کسی می خواست)
که من کس نداشتم.
کسم خدا بود کس بی کسان.

او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش خواست.
نه از من پرسید نه از آن(من دیگر)م.
من یک گل بی صاحب بودم.
مرا از روح خود در آن دمید.
و بر روی خاک و در زیرآفتاب
تنها رهایم کرد.
(مرا به خودم وا گذاشت)
در آغاز هیچ نبود
کلمه بود
و آن کلمه خدا بود
و(کلمه) بی زبانی که بخواندش
و بی(اندیشه ای)که بداندش
چگونه می توان بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
وبا نبودن چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و با او عدم .........
.......... (دکتر علی شریعتی)

این شعرو برای کسی مینویسم که خیلی
دوسش دارم:
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام
دوست دارم.
تو را به جای همه ی روزگارانی که نزیسته ام
دوست دارم.
برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود.
برای نخستین گناه
به خاطر دوست داشتن
دوست دارم.
به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم
دوست دارم.
من دارم اینجا از حس پرواز می افتم.
ای بال آخرین پرواز عشق
نهایتم باش و بمان.

کاروان
همه شب نالم چو نی
که غمی دارم که غمی دارم
دل و جان بردی از ما
نشدی یارم نشدی یارم
با ما بودی بی ما رفتی
چون بوی گل به کجا رفتی؟
تنها ماندم تنها رفتی
چو کاروان رود
فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم
خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی
اسیر عشقم چنان که دانی
رهایی از غم نمی توانم
تو چاره ای کن که می توانی
گر زدل برآرم آهی
آتشی از دلم ریزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشین ریزد
چون کاروان رود
فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم
خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شادی جان سرو روان کز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی
به کجایی غمگسار من
فغان زار من بشنو و بازآ بازآ
از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو و بازآ
چون روشنی از دیده ی ما رفتی
با خاطره ی باد صبا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی

بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم آزادم
دل به تو دادم
فتادم به بر
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پیمان
که از آن لب خندان
بشنیدم وهرگز خبری نشد از آن
کی آیی به برم
ای شمع سحرم
در بزمم نفسی
بنشین تاج سرم
تا از جان گذرم
پا به سرم نه
جان به تنم ده
چون به سرآمد عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم
زان که من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید اهل وفا تویی
رفته راه خطا تویی
آفت جان ما تویی
بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد
من که میدانم که تا سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویران گر چه بیرحم وشتابان میرسد
پس چرا پس چرا عاشق نباشم
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل ناخوانده وبیدادگر
سرزده میاید و راه فراری نیست نیست
پس چرا پس چرا عاشق نباشم
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد
عاشقم من عاشقی بیقرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در سر ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای من آرزومندم
بر تو پایبندم
از تو وفا خواهم من ز خدا خواهم
تا ز رهت بازم جااااان
تا به تو پیوستم از همه بگسستم
بر تو فدا سازم جااااان

رازقی پرپر شد باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی کمر عشق شکست
ما نشستیم و تماشا کردیم
دلم میخواد گریه کنم برای قتل عام گل
برای مرگ رازقی
دلم میخواد گریه کنم برای نابودی عشق
واسه زوال عاشقی
وقتی که قلبها و گلها شکسته و پرپر شدند
وقتی که باغچه های عشق سوختن و خاکستر شدند
من و تو از گل کاغذی باغچه ای داشتیم توی خواب
با خشتهای مقوایی خونه میساختیم روی آب
وقتی که ما تو جشن شب ستاره بارون میشدیم
وقتب که پشت سنگر سایه ها پنهون میشدیم
از نوک بال کفترا خون پریدن میچکید
صدای بیداری وعشق رو خواب عشق خط میکشید
دلم میخواد گریه کنم
از پشت دیوارای شهر انگار صدای پا میاد
آواز خون دربه در انگار یه هم صدا میخواد
ابر سیاه رفتنیه خورشید دوباره در میاد
دوباره باغچه گل میده از عاشقا خبر میاد
از عاشقا خبر میاد


هر روز که از نو میگذره
عشقم بهت بیشتر میشه
باور کن که دیوونتم
دیوونه عین همیشه
فقط تو پاره ی تنی به حرمت اشکم قسم
بی تو میون عالمی غریبم و یه بی کسم
سکوت خستمو ببین
ببین بی تو چه کم شدم
همسایه ی سکوتم و تنها رفیق غم شدم
صحبت راه دور که نیست
بحث دو پای خستمه
شاکی غصه نیستم

نقل دل شکستمه
دوست داشتنت مقدسه
واسه همین دوست دارم
شیرین ترین عبادتی
امید روز آخرم

عشق در یک قدمی است
عاشقی کار دل است
و خوشا بر آن کس
که در این قرن سیاه
کار او عاشقی است
عاشقان میدانند
که چو دل عاشق شد
لحظه ای ساکت نیست
با نگاهی به درخت
آسمانی آبی
می تپد سخت درون قلبش
چشمها را بگشا
عشق در یک قدمی است
من وضو با نفس خیال تو میگیرم
و به شوق فردا که تو را خواهم دید
چشم به راه میمانم.
کاش میدانستم زندگی با همه ی وسعت خویش
محفل ساده ی غم خوردن نیست. . . . . . . . . . .
زندگی خوردن و خوابیدن نیست. . . . . . . . . .
اضطراب و هوس و دیدن و نادیدن نیست. . . .
زندگی جنبش و جاری شدن است
از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که
خدا میداند. . . . . . . . .
گفتند:که پیدا شو دیدند که پنهانم
گفتم که پیدا هست در هر نفس بادم
پیداست ومن پنهان
من در تن او در جان
یک عمر نظری کردم در خود گذری کردم
دیدم که نه در دوری
نزدیکتر از نوری
در راه عبور از تو
من این همه دور از تو
یک عمر نیندیشم
هیهات تو در خویشم
چشم است که بینا نیست
در عشق که اینها نیست
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از حال من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
در پیش بی دردان چرا؟فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل بی یار صاحبدل کنم
وای به دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کنم
دیدی که در گرداب غم
از فتنه ی گردون رهی
افتادم و سر گشته چون امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم...................
وقتی گریبان عدم
با دست خلقت میدرید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها میکشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم میچشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمیدانم از این
دیوانگی و عاقلی

بسوزان بسوزان بسوزان
شعرهایم را بسوزان
خاطرات شیرین عمر را
یادبود عشق دیرین مرا
در سکوت بی سرانجام بیابان
آتشی از استخوانم بر فروزان
در میان بوته های خشک بی جان
در غبار آسمان گرد بیابان
بسوزان بسوزان
شعرهایم را بسوزان
برگ برگ خاطراتم را بسوزان
تا نماند قصه ای از آشنایی
تا شود خاموش فریاد جدایی
تا نماند دیگر از من یادگاری
در خزانی یا بهاری
بسوزان......................

ساقه ی سبز دلم را چید و رفت
عاشقیهای مرا باور نکرد
عاقبت بر عشق من خندید و رفت
اشک در چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت.
نگاه ساکت یاران به روی صورتم
دزدانه میلغزد
ولی یاران نمیدانند که من دریایی از دردم
به ظاهر گر چه میخندم ولی
اندر سکوت تلخ میگریم.
تو را باور کردم مثل اسمی که باهامه
تو را باور کردم مثل خونی که تو رگامه
تو را باور کردم مثل لحظه های آغاز
تو را باور کردم با تمام اشتیاق
حامد
چشم مرا هوای تو پر کرده
گوش میکنم نمیشنوم
گوش مرا صدای تو پر کرده
ای چشم من بدون تو نابینا
ای گوش من بدون تو ناشنوا
با من بمان همیشه
با من بمان
زیر خاکسترم ذهنم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده
یادگاری است ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه وخاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم میگیرد
پیش خود می گویم:
آنکه جانم را سوخت
یاد میارد از این بنده هنوز
سخت جانی را بین که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گر چه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک
پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند:که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالهاست که از دیده ی من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق قامتم خم شدوپشتم بشکست
در خیالم اما همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق دل من بر