|
زیر خاکستر:
زیر خاکسترم ذهنم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده
یادگاری است ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه وخاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم میگیرد
پیش خود می گویم:
آنکه جانم را سوخت
یاد میارد از این بنده هنوز
سخت جانی را بین که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گر چه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک
پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند:که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالهاست که از دیده ی من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق قامتم خم شدوپشتم بشکست
در خیالم اما همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتش سرکش و سوزنده هنوز
(حمید مصدق)
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
همه شب نهاده ام سر چو گلان بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه ی گدایی
به کدام مذهب است این به کدام ملت هست این
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی که درون خانه آیی
به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر میزدم من که یکی ز در در آمد که درآ درآ
مرا بین که تو هم از آن مایی
|